قدیم ترها فکرمیکردم هرچقدر زمان جلوتربرود من همنوشتن را به دست فراموشی میسپارم ولی دیدم دقیقا برعکس است ادم هاهرچه جلوترمی روند تنهاترمیشوند وبیشتر درجستجوی رازها ویادداشت های قدیمی درون خودمیگردند،انگار به خود محتاج ترمیشوند انگار تازه تلنگر و یاهمان صدای درونشان بیشترقلقلکشان می دهد تابیشتراندیشه کنند،مدام حال واوضاع خود را در کفه های ترازوبسنجند وببیندچندمرد حلاج اند،امروز وقتی سرسفره ناهار پدر خانواده که بابای بچه هاست ازطعم غذاگلگی کرد سر دوراهی وجودم مانده بودم که باید ازهمسرم دلخورشوم وبخاطراین رفتارش پیش بچه ها ناراحت ویا نه ادای همسرهای خوب را دربیاورم وازاودلجویی کنم،امروز علاوه برنقش همسری نقش مادری راهم به دوش میکشم وخیلی خیلی وقت ها احساس ضعف وناتوانی دراین عرصه میکنم،فقط و فقط دلم خواست به درونم برگردم وسکوت کنم،امیدوارم روزی که دخترکانم یادداشت های مادر رامیخوانند بهترین وخوشبخت ترین باشند...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۶ساعت 15:12  توسط مهلا |
حاشیه هایی از زندگی یک زن...ما را در سایت حاشیه هایی از زندگی یک زن دنبال میکنید
برچسب: یادداشت, نویسنده: بازدید: 39